دارم خودم را برای یه آزمونی به نام کنکور آماده می کنم تا بلکه بتوانم مزد زحماتم را بگیرم
امروز به خودم آمده ام می بینم خیلی ها از من جلوتند حتی همان هایی که از اول کار قید کنکور مجدد را زدند و حتی به رشته های معمولی در دانشگاه آزاد روی آوردن
اما بدتر از این سه سال دربه دری ماجرا از توقعات خانواده شرو شد
یکی نیس بهشون بگه آخه کنکور چه ربطی به معدل داره
بهرحال خواستم بگویم این روزها حالم خوب نیس حالم پریشان است و آشفته نمی دانم سه سال تلاش را کجای ذلم بگذارم
البته تلاش هم باید تلاش باشد
این موقع که می شود هر سال آدم می برد دیگر میل و رغبتش نثل روزهای اول کار نیست
خوشحالم که حداقل دیگر ترمز را بریدم ترمز همان آدمی بود که از صبح تا شب بهش فکر می کردم
بهش وابسته شده بودم برای اینکه ناراحت نشود برایش نقش بازی می کردم و.....
و چه خوب خودش را ثابت کرد
بعضی ها رفاقتشون دوستیشون دوره ایه یه دوره با یه آدمن بعد میزنن میرن سراغ یکی دیگه
شنیدید میگن اگه میخوای یکی رو داغونش کنی کافیه وابستش کنی بعد یهو ولش کنی
همیشه هم نباید با بدبینی به این سرد شدن های یهویی نگاه کرد
گاهی خدا خودش تو دل طرف انداخته تا باهات سرد بشه و حتما در کار خدا حکمتی نهفته است
از این سری نوشته ها را چند روزی خواهم نوشت
این یک مقدمه است برای تعریف کردن این زندگی ملال آور سه ساله ام
این داستان کماکان ادامه دارد...
برچسب:
نویسنده: نیما حکیمی